گاهی آنچه ما عشق مینامیم، در واقع ترس از تنهایی است.
یکی از رایجترین جملههایی که در جلسات درمان میشنوم این است:
«بدون او حالم خوب نیست.»
گاهی این جمله را همسر یک فرد میگوید.
گاهی کسی که تازه از یک رابطه خارج شده است.
گاهی فردی که هنوز وارد رابطه نشده اما از مجرد ماندن وحشت دارد.
در نگاه اول همه اینها شبیه عشق به نظر میرسند.
اما وقتی کمی عمیقتر نگاه میکنیم، متوجه میشویم مسئله همیشه عشق نیست.
گاهی مسئله این است که فرد هیچوقت یاد نگرفته چگونه بدون حضور یک انسان دیگر، احساس امنیت، آرامش و ارزشمندی کند.
عشق یا وابستگی؟
بین عشق و وابستگی یک تفاوت بسیار مهم وجود دارد.
در عشق، من کنار تو احساس بهتری پیدا میکنم.
اما اگر نباشی، همچنان خودم را از دست نمیدهم.
در وابستگی، حال خوب من به حضور تو گره خورده است.
اگر پیام بدهی، آرام میشوم.
اگر دیر جواب بدهی، مضطرب میشوم.
اگر کنارم باشی، احساس ارزشمندی میکنم.
اگر فاصله بگیری، احساس میکنم فرو میریزم.
در اینجا رابطه دیگر فقط یک رابطه نیست.
به دستگاه تنظیم هیجان تبدیل شده است.
داستان الهام
الهام بعد از پایان یک رابطه هفتساله به من مراجعه کرد.
اولین جملهای که گفت این بود:
«دکتر… من بدون او نمیتوانم زندگی کنم.»
از او پرسیدم:
«قبل از اینکه او وارد زندگیات شود، زندگی نمیکردی؟»
لبخند تلخی زد.
گفت:
«زندگی میکردم… اما خوشحال نبودم.»
همین جمله مسیر درمان را مشخص کرد.
مسئله فقط از دست دادن یک انسان نبود.
مسئله این بود که الهام سالها مسئولیت آرام کردن خودش را به رابطه سپرده بود.
رابطه برای او تبدیل به داروی اضطراب شده بود.
و حالا که دارو قطع شده بود، تمام اضطرابهای قدیمی دوباره ظاهر شده بودند.
چرا بعضی آدمها نمیتوانند تنها باشند؟
جان بالبی، بنیانگذار نظریه دلبستگی، معتقد بود کیفیت رابطه کودک با مراقبان اولیه، بر احساس امنیت او در بزرگسالی تأثیر عمیقی میگذارد.
اگر کودک بارها تجربه کند که تنها رها شده، نیازهایش دیده نشده یا برای آرام شدن همیشه به حضور یک نفر وابسته بوده است، ممکن است در بزرگسالی نیز همان الگو را تکرار کند.
پژوهشهای هازن و شیور (Hazan & Shaver) نیز نشان داد که سبکهای دلبستگی دوران کودکی، میتوانند بر روابط عاشقانه بزرگسالی اثر بگذارند.
به همین دلیل است که برخی افراد وقتی شریک عاطفیشان چند ساعت پاسخ پیامشان را نمیدهد، اضطرابی را تجربه میکنند که بسیار بزرگتر از خودِ اتفاق است.
آنها فقط منتظر یک پیام نیستند.
ذهنشان دوباره همان ترس قدیمی را تجربه میکند:
«نکند تنها بمانم.»
وابسته عاطفی نمیتواند حال خودش را خوب کند
یکی از مهمترین ویژگیهای این افراد، ضعف در تنظیم هیجان است.
در روانشناسی به این توانایی میگویند Emotion Regulation.
یعنی توانایی آرام کردن خود، بدون اینکه همیشه به حضور یک فرد دیگر نیاز داشته باشیم.
وقتی این مهارت در کودکی به خوبی شکل نگرفته باشد، فرد در بزرگسالی دائماً به دنبال کسی میگردد که حال او را خوب کند.
او انتظار دارد:
همسرش اضطرابش را کم کند.
دوستش احساس تنهاییاش را از بین ببرد.
رابطه، احساس بیارزشیاش را درمان کند.
در حالی که هیچ رابطهای برای چنین وظیفهای ساخته نشده است.
چرا بعضی افراد از یک رابطه مستقیم وارد رابطه بعدی میشوند؟
شاید دیده باشید افرادی را که هنوز رابطه قبلی تمام نشده، وارد رابطه جدید میشوند.
اطرافیان معمولاً میگویند:
«چقدر زود عاشق شد.»
اما در بسیاری از موارد، مسئله عاشق شدن نیست.
مسئله این است که فرد نمیتواند خلأ بین دو رابطه را تحمل کند.
سکوت خانه برایش آزاردهنده است.
آخر هفتههای تنها برایش دردناک است.
شبها بدون پیام کسی، احساس پوچی میکند.
او بیشتر از اینکه عاشق آدمها باشد، به احساس «در رابطه بودن» وابسته شده است.
عاشق رابطه بودن، نه الزاماً عاشق آدم
این جمله ممکن است عجیب باشد، اما در جلسات درمان بارها دیدهام که بعضی افراد بیشتر از آنکه دلتنگ یک انسان خاص باشند، دلتنگ نقش «داشتن یک رابطه» هستند.
برای همین الگوی روابطشان تکرار میشود.
فرد عوض میشود.
اما داستان همان داستان است.
ابتدا وابستگی شدید.
بعد ترس از دست دادن.
بعد کنترل، اضطراب یا تأییدطلبی.
و در نهایت رابطهای دیگر.
مشکل از انتخاب آدمها نیست.
مشکل از زخمی است که هنوز درمان نشده است.
عشق سالم چه تفاوتی دارد؟
عشق سالم یعنی دو انسان بالغ، در کنار هم رشد کنند.
نه اینکه یکی مسئول تنظیم هیجان دیگری باشد.
در یک رابطه سالم، شریک زندگی میتواند من را آرام کند.
اما تنها منبع آرامش من نیست.
میتواند به من احساس امنیت بدهد.
اما امنیت من فقط به حضور او وابسته نیست.
میتواند دوستم داشته باشد.
اما ارزشمندی من با دوست داشتن او آغاز یا پایان پیدا نمیکند.
یک تمرین برای خودآگاهی
امشب چند دقیقه با خودتان خلوت کنید و به این سؤالها پاسخ دهید:
* اگر یک هفته هیچ تماس و پیامی از شریک عاطفیام نداشته باشم، اولین احساسی که تجربه میکنم چیست؟
* آیا تنهایی برای من آرامش است یا وحشت؟
* آخرین باری که بدون حضور هیچکس، توانستم حال خودم را خوب کنم، چه زمانی بود؟
* آیا من عاشق این انسان هستم یا عاشق احساسی هستم که حضور او در من ایجاد میکند؟
گاهی پاسخ همین سؤالها، مرز میان عشق و وابستگی را روشن میکند.
رابطه سالم قرار نیست جای خالی کودکی ما را پر کند.
قرار نیست اضطراب ما را درمان کند.
قرار نیست احساس ارزشمندی را به ما هدیه بدهد.
رابطه سالم، دو انسان نسبتاً سالم را به هم نزدیکتر میکند.
اما اگر تمام حال خوب ما به یک رابطه وابسته باشد، دیر یا زود آن رابطه زیر وزن انتظارات ما فرسوده خواهد شد.
درمان وابستگی عاطفی از جایی آغاز میشود که یاد بگیریم قبل از اینکه از دیگری انتظار آرام کردنمان را داشته باشیم، خودمان نیز بتوانیم پناه امن خود باشیم.
دعوت به رشد و درمان
اگر هنگام مطالعه احساس کردید آرامش، ارزشمندی یا حال خوب شما به حضور یک رابطه گره خورده است، این الگو قابل تغییر است.
در کارگاه تخصصی آموزش طرحوارهها با دکتر سوفیا گنجی یاد میگیرید چگونه ریشههای وابستگی عاطفی، ترس از تنهایی و نیاز افراطی به تأیید را بشناسید و مهارت تنظیم هیجان و امنیت درونی را در خود تقویت کنید.
اگر این الگو بر کیفیت رابطه عاطفی یا زندگی مشترک شما تأثیر گذاشته است، مشاوره تخصصی زوج درمانی میتواند به شما کمک کند تا رابطهای مبتنی بر امنیت، صمیمیت و بلوغ عاطفی بسازید؛ رابطهای که در آن عشق از روی انتخاب باشد، نه از روی ترس.
گاهی فکر میکنیم کسی رو دوست داریم درصورتی که با گذشت زمان متوجه میشیم این فقط یه حس عادت بوده نه دوست داشتن