اگر از من بپرسند کدام واژه در زندگی انسان بیشترین سوءبرداشت را داشته است، احتمالاً یکی از اولین پاسخهایم «عشق» خواهد بود. چون بسیاری از چیزهایی که در زندگی روزمره عشق نامیده میشوند، در واقع عشق نیستند؛ ترساند، وابستگیاند، نیاز به تأییدند، ترس از تنهاییاند یا تلاشی برای پر کردن خلأهای درونی. برای همین است که گاهی دو نفر با تمام وجود به هم میچسبند، اما هر دو رنج میکشند. گاهی کسی حاضر است همه چیزش را برای دیگری فدا کند، اما در عمق وجودش پر از خشم، توقع و ناامیدی است. گاهی عشق آنقدر آمیخته با ترس از دست دادن میشود که دیگر شباهتی به عشق ندارد.
در مدل هرم یا قیف ارتعاش، سطح Love در عدد ۵۰۰ یکی از مهمترین نقاط تحول آگاهی انسان محسوب میشود. اما نکته مهم این است که منظور از Love در اینجا عشق رمانتیک معمولی یا هیجانهای اولیه عاشقانه نیست. منظور نوعی کیفیت درونی است که از بلوغ، امنیت روانی، شفقت و پذیرش سرچشمه میگیرد.
اجازه بدهید با یک داستان شروع کنم.
سالها پیش زنی را در جلسات درمان دیدم که عاشقانه همسرش را دوست داشت؛ یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد. تمام زندگیاش حول محور او میچرخید. اگر پیامش دیر میآمد، مضطرب میشد. اگر سرد رفتار میکرد، فرو میریخت. اگر توجه میگرفت، حالش خوب میشد و اگر نمیگرفت، احساس بیارزشی میکرد. هر بار که درباره عشق صحبت میکرد، از شدت احساساتش حرف میزد.
اما وقتی عمیقتر نگاه کردیم، متوجه شدیم بیشتر آنچه تجربه میکرد عشق نبود؛ وابستگی بود.
زیرا تمام سیستم روانی او به حضور فرد دیگری گره خورده بود.
خوشبختیاش وابسته بود.
آرامشش وابسته بود.
ارزشمندیاش وابسته بود.
هویتش وابسته بود.
و هر جا وابستگی مطلق وجود داشته باشد، ترس هم حضور دارد.
ترس از دست دادن.
ترس از طرد شدن.
ترس از جایگزین شدن.
ترس از تنها ماندن.
اما عشق بالغ از جایی دیگر متولد میشود.
عشق بالغ زمانی شکل میگیرد که انسان ابتدا با خودش آشتی کرده باشد.
زمانی که ارزشمندی خود را صرفاً از بیرون دریافت نکند.
زمانی که بتواند تنهایی را تحمل کند.
زمانی که بتواند نیازهایش را بشناسد.
و زمانی که بتواند دیگری را به عنوان یک انسان مستقل ببیند، نه به عنوان وسیلهای برای نجات خودش.
در سطح عشق، فرد دیگر دائماً نمیپرسد:
«تو چقدر مرا دوست داری؟»
بلکه بیشتر میپرسد:
«چطور میتوانم به رشد زندگی کمک کنم؟»
این تفاوت ظریف، اما عمیق است.
یکی از مهمترین نشانههای این سطح، وجود شفقت است.
شفقت با دلسوزی تفاوت دارد.
دلسوزی گاهی از بالا به پایین نگاه میکند.
اما شفقت، توانایی دیدن درد انسان دیگر بدون قضاوت است.
فردی که در سطح عشق قرار دارد، میتواند ضعفهای دیگران را ببیند و همچنان برای آنها احترام قائل باشد.
میتواند اشتباهات را ببیند و همچنان انسانیت را فراموش نکند.
میتواند اختلاف نظر داشته باشد و همچنان محبت را حفظ کند.
برای همین، عشق در این سطح فقط به روابط عاطفی محدود نمیشود.
در رابطه با فرزند.
در رابطه با دوستان.
در رابطه با بیماران.
در رابطه با طبیعت.
در رابطه با جامعه.
و حتی در رابطه با خود فرد نیز دیده میشود.
یکی از زیباترین نشانههای این سطح زمانی است که فرد میتواند موفقیت دیگران را بدون حسادت تجربه کند.
چرا؟
چون دیگر زندگی را از منظر کمبود نمیبیند.
در ذهن کمبود، موفقیت دیگران تهدید است.
اما در ذهن عشق، موفقیت دیگران نیز بخشی از زیبایی زندگی است.
در این سطح، انسان کمکم از سؤالهای مبتنی بر ترس فاصله میگیرد.
دیگر کمتر میپرسد:
«اگر از دستش بدهم چه؟»
و بیشتر میپرسد:
«چطور میتوانم در این لحظه با عشق حضور داشته باشم؟»
یکی از مهمترین ویژگیهای Love این است که عشق را از مالکیت جدا میکند.
در سطوح پایینتر، ذهن ناخودآگاه میگوید:
«دوستت دارم، پس مال منی.»
اما عشق بالغ میگوید:
«دوستت دارم، پس آزادی تو برایم مهم است.»
برای همین جملهای که معمولاً جوهر این سطح را نشان میدهد این است:
«میخواهم رشد کنی، حتی اگر همیشه به نفع من نباشد.»
این جمله برای ذهن وابسته تقریباً غیرقابل درک است.
اما برای عشق بالغ، طبیعی است.
زیرا هدف عشق در این سطح، کنترل نیست؛ شکوفایی است.
هدف، تصاحب نیست؛ حمایت است.
هدف، نیازمند بودن نیست؛ بخشیدن است.
و البته بخشیدن در اینجا به معنای فداکاری ناسالم نیست.
بلکه به معنای جاری شدن طبیعی محبت از وجودی است که احساس کمبود دائمی نمیکند.
در نهایت، سطح Love جایی است که انسان برای اولین بار متوجه میشود عشق یک احساس زودگذر نیست؛ یک کیفیت وجودی است.
کیفیتی که باعث میشود جهان را با مهربانی بیشتری ببینی.
خودت را با شفقت بیشتری بپذیری.
و دیگران را بدون نیاز به کنترل کردن، دوست داشته باشی.
شاید بتوان تمام این سطح را در یک جمله خلاصه کرد:
عشق واقعی زمانی آغاز میشود که دیگری را برای پر کردن خلأهای خودت نخواهی، بلکه برای شکوفا شدنش دوست داشته باشی.