آموزش

چرا در لحظه‌ی دعوا دیگر شبیه خود واقعی‌مان نیستیم؟

Why Aren’t We Ourselves During an Argument?
زمان تقریبی مطالعه: ۱۱ دقیقه

من متوجه هستم که دروغ گو یا ریا کار نیستی، اما میخوایم بپردازیم به زمانی که احساس تنش بهت دست میده، چرا یک انسان دیگه ای میشی ؟ ( تصویر کاور این پست رو ببین گویا کلامم هست، حالا بیا پایین ببین علم چی میگه )

مغز آرام با مغز تهدید شده یکی نیست

اولین نکته‌ای که باید فهمید این است:

در حالت آرام، انسان از بخش‌های بالاتر مغز استفاده می‌کند.

این بخش‌ها شامل:

  • تحلیل
  • همدلی
  • آینده‌نگری
  • کنترل هیجان
  • تصمیم‌گیری
  • قضاوت اخلاقی

هستند.

اما زمانی که مغز احساس خطر می‌کند، کنترل تا حد زیادی به سیستم بقا منتقل می‌شود.

اینجاست که قسمت‌هایی مانند Joseph LeDoux درباره نقش آمیگدالا توضیح داده‌اند که مغز ابتدا دنبال زنده ماندن است، نه دنبال منطقی بودن.

او اصطلاح معروفی دارد که بعدها بسیار نقل شد:

مغز هیجانی می‌تواند قبل از اینکه مغز منطقی فرصت فکر کردن داشته باشد، کنترل رفتار را به دست بگیرد.

مغز آرام با مغز تهدید شده یکی نیست

چرا وقتی آرام هستیم بهترین مشاور دنیا می‌شویم؟

در روان‌شناسی شناختی به این موضوع گاهی “Hot-Cold Empathy Gap” گفته می‌شود.

این مفهوم توسط George Loewenstein مطرح شد.

او نشان داد:

وقتی در وضعیت آرام (Cold State) هستیم، تصور می‌کنیم اگر روزی عصبانی یا مضطرب شویم باز هم منطقی رفتار خواهیم کرد.

اما وقتی وارد وضعیت داغ هیجانی (Hot State) می‌شویم، همان انسان تبدیل به فرد کاملاً متفاوتی می‌شود.

مثلاً:

امروز می‌گوید:

اگر همسرم جواب سلامم را ندهد، خیلی راحت می‌روم کار خودم را می‌کنم.

اما همان فرد فردا که خودش این موقعیت را تجربه کند:

  • ذهنش قفل می‌شود.
  • نشخوار ذهنی شروع می‌شود.
  • تمام منطقش خاموش می‌شود.
  • حتی ممکن است رفتاری انجام دهد که خودش همیشه آن را نقد می‌کرد.

چرا نصیحت کردن آسان‌تر از عمل کردن است؟

چون هنگام نصیحت:

هیچ تهدیدی متوجه هویت فرد نیست.

اما هنگام درگیری واقعی:

موضوع فقط حل مسئله نیست.

بلکه مغز ممکن است احساس کند:

  • دوست داشته نمی‌شوم.
  • طرد شده‌ام.
  • بی‌ارزش شده‌ام.
  • کنترل را از دست داده‌ام.
  • امنیت رابطه در خطر است.

در این لحظه دیگر مسئله ظرف نشستن یا جواب سلام نیست.

مغز دارد برای بقا می‌جنگد.

طرحواره درمانی دقیقاً همین را توضیح می‌دهد

Jeffrey Young یکی از زیباترین توضیحات را ارائه می‌دهد.

او می‌گوید:

انسان فقط یک شخصیت ثابت ندارد.

بلکه بین «مودها» جابه‌جا می‌شود.

مثلاً:

در حالت آرام:

✅ Healthy Adult

در این حالت فرد:

  • منطقی است.
  • نصیحت خوبی می‌کند.
  • آینده را می‌بیند.
  • انعطاف دارد.

اما کافی است یک زخم قدیمی فعال شود.

مثلاً:

  • بی‌توجهی
  • تحقیر
  • طرد
  • کنترل شدن

ناگهان Healthy Adult کنار می‌رود.

جای او را می‌گیرد:

  • کودک آسیب‌پذیر
  • کودک خشمگین
  • محافظ اجتنابی
  • والد تنبیه‌گر

در این وضعیت دیگر آن آدم قبلی وجود ندارد.

مثال واقعی

فرض کنید همین فرد به دوستش می‌گوید:

اگر همسرت قهر کرد، تو هم آرام باش.

اما شب خودش وارد خانه می‌شود.

همسرش جواب سلام نمی‌دهد.

همان لحظه مغزش شاید این پیام را دریافت کند:

“من دوست داشتنی نیستم.”

یا

“دوباره تنها شدم.”

یا

“قرار است رها شوم.”

از اینجا به بعد دیگر بحث سلام نیست.

بحث زنده ماندن روانی است.

آمیگدال چطوری کار میکنه

نظریه دلبستگی همین را می‌گوید

John Bowlby و بعد از او Sue Johnson توضیح می‌دهند:

وقتی رابطه برای مغز تهدید می‌شود،

سیستم دلبستگی فعال می‌شود.

این سیستم شبیه سیستم هشدار کودک است.

در نتیجه فرد ممکن است:

  • حمله کند.
  • دفاع کند.
  • قهر کند.
  • سکوت کند.
  • التماس کند.
  • کنترل کند.

در حالی که اگر همین صحنه را برای دوستش تعریف کنند، بهترین تحلیل دنیا را ارائه می‌دهد.

چرا حتی حرف‌های خودش را فراموش می‌کند؟

این قسمت از دید علوم اعصاب بسیار جالب است.

در استرس شدید، فعالیت بخش‌هایی از Prefrontal cortex کاهش پیدا می‌کند.

در عوض فعالیت سیستم لیمبیک افزایش می‌یابد.

نتیجه:

❌ حافظه کاری ضعیف می‌شود.

❌ قدرت تصمیم‌گیری افت می‌کند.

❌ همدلی کمتر می‌شود.

❌ انعطاف ذهنی کاهش می‌یابد.

به همین دلیل گاهی بعد از دعوا فرد می‌گوید:

نمی‌دانم چرا این حرف را زدم.

واقعاً هم ممکن است در آن لحظه به توانایی معمول خود دسترسی نداشته باشد.

از دید CBT

Aaron T. Beck توضیح می‌دهد:

وقتی هیجان شدید می‌شود،

افکار خودکار فعال می‌شوند.

نمونه:

  • همیشه همین است.
  • هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند.
  • همه چیز تمام شد.
  • او عمداً این کار را کرد.

در این لحظه دیگر ذهن دنبال حقیقت نیست.

دنبال تأیید احساس خودش است.

ACT نگاه جالبی دارد

Steven C. Hayes می‌گوید:

مشکل این نیست که احساس داریم.

مشکل زمانی است که با احساس یکی می‌شویم.

به این حالت

Cognitive Fusion

می‌گویند.

یعنی:

من دیگر فقط ناراحت نیستم.

بلکه تبدیل شده‌ام به ناراحتی.

در نتیجه دیگر نمی‌توانم از بیرون خودم را ببینم.

در زوج درمانی گاتمن

John Gottman اصطلاح معروفی دارد:

Emotional Flooding

وقتی شدت هیجان از آستانه‌ای عبور کند:

  • ضربان قلب بالا می‌رود.
  • آدرنالین ترشح می‌شود.
  • قدرت گوش دادن تقریباً از بین می‌رود.
  • مغز فقط دنبال دفاع است.

در این حالت اگر بهترین راهکارهای دنیا را هم به فرد بگویید، احتمالاً اثر کمی خواهد داشت.

سیستن تدافعی مغز انسان

چرا برای دیگران عاقل هستیم اما برای خودمان نه؟

چون هنگام مشاوره دادن:

  • آمیگدالا آرام است.
  • طرحواره‌ها فعال نشده‌اند.
  • سیستم دلبستگی تهدید نشده است.
  • عزت نفس در خطر نیست.
  • هویت آسیب ندیده است.

اما هنگام تعارض واقعی:

همه این سیستم‌ها ممکن است هم‌زمان فعال شوند.

در نتیجه فرد دیگر از همان منابع شناختی استفاده نمی‌کند که چند ساعت قبل با آن‌ها بهترین توصیه‌ها را ارائه می‌داد.

آیا این یعنی فرد دروغ می‌گفته؟

خیر.

او واقعاً آن باورها را داشته است.

اما داشتن یک باور با دسترسی داشتن به آن باور در لحظه استرس یکسان نیست.

دانستن راه درست با توانایی اجرای آن در لحظه تهدید دو مهارت متفاوت‌اند.

یکی از مهم‌ترین نشانه‌های رشد روان‌شناختی این نیست که انسان همیشه بهترین پاسخ را بداند؛ بلکه این است که در لحظه‌ای که هیجان، ترس یا احساس طرد فعال می‌شود، بتواند دوباره به بخش بالغ ذهن خود دسترسی پیدا کند.

به همین دلیل درمان‌های مدرن کمتر بر «افزایش دانش» تمرکز می‌کنند و بیشتر تلاش می‌کنند ظرفیت تنظیم هیجان، تحمل پریشانی و بازگشت به عملکرد سالم مغز را تقویت کنند. بسیاری از افراد پاسخ درست را از قبل می‌دانند؛ آنچه در لحظه تعارض از دست می‌دهند، دسترسی به همان پاسخ‌هاست.

تمرین

نمیخوام کلیشه ای صحبت کنم ، بیا واقعی راهکار و تمرین بدیم

تمرین‌ها باید روی افزایش ظرفیت ماندن در «پنجره تحمل» (Window of Tolerance) باشد، نه صرفاً افزایش دانش!

تمرین اول: چراغ راهنمای هیجان (روزانه ۲ دقیقه)

این تمرین از درمان‌های مبتنی بر تنظیم هیجان و طرحواره‌درمانی الهام گرفته شده است.

هر شب از خودت بپرس:

🟢 امروز چه زمانی آرام بودم؟

🟡 چه زمانی احساس کردم دارم از تعادل خارج می‌شوم؟

🔴 دقیقاً چه لحظه‌ای دیگر خودم نبودم؟

بعد فقط بنویس:

  • اتفاق چه بود؟
  • بدنم چه واکنشی نشان داد؟
  • اولین فکری که آمد چه بود؟
  • چه احساسی داشتم؟
  • بعد چه رفتاری کردم؟

هدف این نیست که خودت را قضاوت کنی.

هدف این است که قبل از انفجار، نشانه‌های اولیه را بشناسی.

تمرین دوم: نقشه بدن

قبل از اینکه ذهن از کنترل خارج شود، بدن خبر می‌دهد.

دفترچه‌ای تهیه کن و بنویس:

وقتی عصبانی می‌شوم:

  • فکم…
  • شانه‌ها…
  • نفس…
  • معده…
  • دست‌ها…
  • ضربان قلب…

مثلاً:

وقتی احساس می‌کنم شانه‌هایم سفت شده‌اند، یعنی فقط ۲۰ ثانیه تا خروج از پنجره تحمل فاصله دارم.

کم‌کم بدن تبدیل به سیستم هشدار تو می‌شود.

تمرین سوم: جمله طلایی

قبل از هر پاسخ، فقط یک جمله را در ذهن تکرار کن:

الان مغزم دنبال حل مسئله نیست؛ دنبال محافظت از من است.

همین جمله فاصله‌ای بین «هیجان» و «واکنش» ایجاد می‌کند.

تمرین چهارم: قانون ۹۰ ثانیه

بر اساس توضیحاتی که Jill Bolte Taylor ارائه کرده است، موج اولیه بسیاری از واکنش‌های هیجانی اگر با افکارمان آن را تغذیه نکنیم، در حدود ۹۰ ثانیه فروکش می‌کند.

پس وقتی تنش شروع شد:

هیچ تصمیمی نگیر.

هیچ پیام مهمی نفرست.

هیچ نتیجه‌ای درباره رابطه نگیر.

فقط ۹۰ ثانیه نفس بکش.

تمرین پنجم: صندلی سوم

این تمرین از CBT و ACT الهام گرفته شده است.

سه صندلی را تصور کن.

صندلی اول:

“منِ عصبانی”

صندلی دوم:

“طرف مقابلم”

صندلی سوم:

“یک روانشناس بی‌طرف”

حالا فقط از صندلی سوم سؤال کن:

اگر این دو نفر مراجع من بودند، الان چه می‌گفتم؟

معمولاً همان حرف‌هایی بیرون می‌آید که هنگام آرامش به دیگران می‌زدیم.

تمرین ششم: نامه به خود آینده

وقتی آرام هستی، نامه‌ای برای خودت بنویس.

مثلاً:

زهرا عزیز…

وقتی دفعه بعد احساس کردی کسی دوستت ندارد…

وقتی احساس کردی باید جواب بدهی…

وقتی خواستی قهر کنی…

لطفاً اول این پنج دقیقه را صبر کن…

بعد تصمیم بگیر…

این نامه را چاپ کن.

داخل کیف بگذار.

روی گوشی ذخیره کن.

وقتی تنش شروع شد فقط بخوان.

تمرین هفتم: پیدا کردن تریگر واقعی

تقریباً هیچ‌کس به خاطر موضوع ظاهری از تعادل خارج نمی‌شود.

مثلاً:

همسر جواب سلام نداد.

ظاهر ماجرا:

سلام.

اما سؤال واقعی این است:

من در آن لحظه چه معنایی به این اتفاق دادم؟

مثلاً:

  • یعنی دوستم ندارد.
  • یعنی برایش مهم نیستم.
  • یعنی باز طرد شدم.
  • یعنی ارزش ندارم.

این همان نقطه‌ای است که باید درمان شود.

تمرین هشتم: ثبت بازگشت

هر بار که توانستی از یک تنش خارج شوی، ثبت کن.

مثلاً:

امروز:

شدت هیجان:

۹ از ۱۰

بعد از ۱۵ دقیقه:

شد ۶

بعد از تنفس:

شد ۴

بعد از پیاده‌روی:

شد ۲

مغز کم‌کم یاد می‌گیرد که هیجان دائمی نیست.

تمرین نهم: سؤال توقف

قبل از هر واکنش فقط این سه سؤال را بپرس:

۱.الان دارم از روی ارزش‌هایم رفتار می‌کنم…

یا از روی ترسم؟

۲.اگر پنج ساعت دیگر آرام شوم…

باز هم همین جمله را می‌گویم؟

۳.این واکنش، رابطه را بهتر می‌کند یا فقط درد مرا تخلیه می‌کند؟

تمرین دهم: تقویت «منِ بالغ»

این تمرین از طرحواره‌درمانی گرفته شده است.

هر روز فقط سه دقیقه.

چشم‌ها را ببند.

نسخه‌ای از خودت را تصور کن که:

  • آرام است.
  • باوقار است.
  • عجله ندارد.
  • مهربان اما قاطع است.

بعد از خودت بپرس:

اگر او جای من بود…

الان چه می‌کرد؟

کم‌کم مغز شروع می‌کند به ساختن مسیرهای عصبی جدید برای دسترسی سریع‌تر به این «منِ بالغ».

مهم‌ترین تمرین که کمتر کسی انجام می‌دهد

بعد از هر اختلاف، به‌جای تحلیل طرف مقابل، فقط این پنج سؤال را بنویس:

  1. اولین لحظه‌ای که احساس کردم دیگر خودم نیستم، چه زمانی بود؟
  2. بدنم قبل از ذهنم چه هشداری داد؟
  3. چه ترسی پشت واکنش من پنهان بود؟
  4. اگر همان موقع به «منِ بالغ» دسترسی داشتم، چه پاسخی می‌دادم؟
  5. دفعه بعد، اولین نشانه‌ای که باید متوقفم کند چیست؟

این تمرین به‌مرور فاصله بین دانستن و توانستن را کمتر می‌کند. هدف توسعه فردی در این زمینه این نیست که هرگز عصبانی یا مضطرب نشویم؛ هدف این است که حتی وقتی هیجان بالا می‌رود، بتوانیم زودتر متوجه شویم از «پنجره تحمل» خارج شده‌ایم و آگاهانه راه بازگشت را پیدا کنیم. این همان مهارتی است که در درمان‌های مؤثر، بیش از هر چیز دیگری روی آن کار می‌شود.

از آگاهی تا تغییر؛ جایی که مغز، احساس و رابطه دوباره به هم می‌رسند.

اگر هنگام تعارض احساس می‌کنید به فرد دیگری تبدیل می‌شوید، بدانید این یک نقص شخصیتی نیست؛ بلکه مهارتی است که می‌توان آن را آموخت. در کارگاه‌های تخصصی دکتر سوفیا گنجی، با بهره‌گیری از رویکردهای مبتنی بر علوم اعصاب، طرحواره‌درمانی، نظریه دلبستگی و تنظیم هیجان، یاد می‌گیرید چگونه حتی در شدیدترین تنش‌ها نیز ارتباط خود را با «منِ بالغ» حفظ کنید و آگاهانه به پنجره تحمل بازگردید.

برخی منابع معتبر
  • The Emotional Brain اثر Joseph LeDoux
  • Schema Therapy: A Practitioner’s Guide اثر Jeffrey Young
  • Attachment in Psychotherapy اثر David J. Wallin
  • The Developing Mind اثر Daniel J. Siegel
  • The Seven Principles for Making Marriage Work اثر John Gottman
  • پژوهش‌های George Loewenstein درباره شکاف همدلی در حالت‌های هیجانی (Hot–Cold Empathy Gap).
author-avatar

درباره دکتر سوفیا گنجی

سمیه اینانلو گنجی (سوفیا گنجی)، روان‌درمانگر و مشاور، دارای دکتری مشاوره و عضو سازمان نظام روان‌شناسی و مشاوره ایران (شماره نظام: ۸۵۰۰) است. ایشان با بیش از ۱۱ سال تجربه تخصصی، در زمینه درمان فردی، زوج‌درمانی و بهبود روابط عاطفی فعالیت می‌کند. رویکرد اصلی درمان‌های ایشان بر پایه طرحواره‌درمانی (Schema Therapy) و درمان پویشی فشرده کوتاه‌مدت (ISTDP) است؛ رویکردهایی که با تمرکز بر ریشه‌های مشکلات هیجانی و الگوهای رفتاری، به ایجاد تغییرات پایدار در زندگی افراد کمک می‌کنند. دکتر گنجی علاوه بر فعالیت درمانی، پژوهشگر، مدرس کارگاه‌های تخصصی و نویسنده مقالات آموزشی در حوزه سلامت روان، روابط، طرحواره‌ها، دلبستگی، تنظیم هیجان و رشد فردی است. هدف ایشان ارائه محتوای علمی، کاربردی و قابل فهم برای افزایش آگاهی روان‌شناختی و کمک به بهبود کیفیت زندگی افراد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *