چرا همیشه یک مقصر پیدا میکنیم؟
راز پنهان ذهنی که مسئولیت زندگی را از ما میگیرد
از زبان دکتر سوفیا گنجی
تا به حال دقت کردهاید که ذهن انسان چقدر سریع میتواند یک متهم پیدا کند؟
دیر به مهمانی رسیدهایم؟
«اگر تو آماده میشدی دیر نمیشد.»
پیشرفت مالی نکردهایم؟
«اگر خانواده حمایت میکردند الان وضعم این نبود.»
یک وسیله در خانه گم شده است؟
«تو برنداشتی؟»
در رابطه احساس خوشبختی نمیکنیم؟
«تو باعث شدی زندگی من این شکلی شود.»
جالب است که بسیاری از این جملهها حتی قبل از بررسی واقعیت گفته میشوند.
انگار ذهن ما از ابهام متنفر است.
دوست دارد خیلی سریع یک پاسخ پیدا کند.
و معمولاً سادهترین پاسخ این است:
یک نفر باید مقصر باشد.
اما پشت این رفتار، یک راز روانشناختی عمیق پنهان شده است.
رازی که اگر آن را نشناسیم، نه تنها روابطمان آسیب میبیند، بلکه رشد فردی و موفقیت ما نیز متوقف میشود.
مغز انسان عاشق پیدا کردن علت است
ذهن ما برای بقا طراحی شده است.
وقتی اتفاقی رخ میدهد، مغز بلافاصله میپرسد:
«چرا؟»
اما مشکل اینجاست که همیشه به دنبال حقیقت نمیگردد.
گاهی فقط به دنبال آرام شدن است.
وقتی وسیلهای گم میشود، تحمل ندانستن برای مغز دشوار است.
پس خیلی سریع میگوید:
«حتماً فلانی برداشته.»
وقتی پروژهای شکست میخورد:
«حتماً همکارها خراب کردند.»
وقتی زندگی مطابق انتظار پیش نمیرود:
«حتماً دیگران مانع من شدند.»
این پاسخها لزوماً درست نیستند.
اما اضطراب ناشی از ندانستن را کاهش میدهند.
داستان مردی که همیشه یک مقصر داشت
چند سال پیش مراجعهکنندهای داشتم که تقریباً برای هر مشکل زندگیاش یک متهم آماده داشت.
اگر درآمدش کم بود:
پدرش مقصر بود.
اگر ازدواجش موفق نبود:
همسرش مقصر بود.
اگر در شغلش رشد نمیکرد:
رئیسش مقصر بود.
اگر احساس خوشحالی نداشت:
جامعه مقصر بود.
در جلسات اول همه چیز منطقی به نظر میرسید.
اما کمکم متوجه شدیم در تمام داستانها یک عنصر ثابت وجود دارد.
همه آدمها تغییر میکردند.
اما او همچنان ناراضی بود.
یک روز از او پرسیدم:
«اگر همه این افراد واقعاً مقصر باشند، سهم تو در این داستان چقدر است؟»
برای چند دقیقه سکوت کرد.
گفت:
«هیچوقت به این سؤال فکر نکرده بودم.»
و دقیقاً از همان روز درمان واقعی شروع شد.
چرا متهم کردن دیگران اینقدر وسوسهکننده است؟
زیرا مسئولیت گرفتن درد دارد.
اگر بپذیرم در وضعیت فعلی زندگی سهمی دارم، باید با چند حقیقت ناراحتکننده روبهرو شوم:
- شاید اشتباه کرده باشم.
- شاید تصمیمهای ضعیفی گرفته باشم.
- شاید باید تغییر کنم.
- شاید لازم باشد رشد کنم.
اما اگر همه چیز تقصیر دیگران باشد، دیگر نیازی به تغییر وجود ندارد.
و این همان دام خطرناک ذهن است.
وقتی رابطه تبدیل به دادگاه میشود
بسیاری از زوجها ناخواسته زندگی مشترک را به دادگاه تبدیل میکنند.
هر اتفاقی میافتد، یک قاضی وجود دارد.
یک متهم وجود دارد.
و یک حکم آماده.
«تقصیر تو بود.»
اما در روابط سالم سؤال متفاوتی پرسیده میشود:
به جای:
«مقصر کیست؟»
میپرسند:
«مسئله چیست و چگونه حلش کنیم؟»
این تفاوت کوچک، سرنوشت یک رابطه را تغییر میدهد.
مثال اول: مهمانی
ساعت هشت مهمانی شروع شده است.
شما ساعت نه رسیدهاید.
بلافاصله میگویید:
«اگر تو اینقدر طول نمیدادی دیر نمیشد.»
اما واقعیت چیست؟
شاید:
- شما هم دیر آماده شدهاید.
- زمانبندی اشتباه بوده است.
- ترافیک پیشبینی نشده وجود داشته است.
- هر دو نفر سهمی داشتهاید.
ذهن اتهامزن فقط یک متهم میخواهد.
ذهن بالغ به دنبال تصویر کامل است.
مثال دوم: گم شدن وسیله
یکی از رایجترین اتفاقات خانه.
کلید، کنترل، موبایل یا سندی مهم گم میشود.
قبل از اینکه حتی پنج دقیقه جستجو کنیم میپرسیم:
«تو جابهجاش نکردی؟»
در بسیاری از موارد وسیله دقیقاً توسط خودمان جابهجا شده است.
اما اضطراب ناشی از گم شدن آنقدر زیاد است که ذهن سریع به دنبال یک مسئول میگردد.
مثال سوم: پیشرفت نکردن در زندگی
این مثال شاید مهمترین مثال باشد.
بعضی افراد سالها میگویند:
- اگر خانواده حمایت میکردند…
- اگر همسرم بهتر بود…
- اگر شرایط اقتصادی فرق داشت…
- اگر فلان اتفاق نمیافتاد…
ممکن است بخشی از این حرفها درست باشد.
اما سؤال مهم این است:
در شرایط فعلی چه کاری از دست من برمیآید؟
زیرا رشد همیشه از همین سؤال آغاز میشود.
نقش طرحواره بدبینی
در برخی افراد مسئله فقط فرار از مسئولیت نیست.
آنها واقعاً به دیگران اعتماد ندارند.
در ذهنشان جهان جای امنی نیست.
باور دارند:
- مردم سوءاستفاده میکنند.
- آدمها نیت خوبی ندارند.
- دیگران دروغ میگویند.
- باید مراقب بود.
در این شرایط فرد ممکن است خیلی سریع دیگران را متهم کند.
نه از روی بدجنسی.
بلکه از روی ترس.
ترسی که سالها در وجود او شکل گرفته است.
نقش فرافکنی
گاهی چیزی را در دیگران میبینیم که در واقع متعلق به خودمان است.
مثلاً فردی که از اشتباه کردن میترسد، ممکن است دائماً اشتباهات دیگران را برجسته کند.
فردی که خشم زیادی در درون خود دارد، ممکن است همه را پرخاشگر ببیند.
به این فرایند در روانشناسی فرافکنی گفته میشود.
ذهن چیزی را که تحمل دیدنش در خودش سخت است، روی دیگران میاندازد.
بزرگسال سالم چه میکند؟
بزرگسال سالم قبل از متهم کردن مکث میکند.
چند سؤال از خودش میپرسد:
- آیا من تمام واقعیت را میدانم؟
- آیا ممکن است برداشت من اشتباه باشد؟
- سهم من در این اتفاق چیست؟
- آیا الان دنبال حقیقت هستم یا دنبال مقصر؟
همین چند ثانیه مکث میتواند جلوی بسیاری از آسیبهای رابطهای را بگیرد.
اگر شما دائماً متهم میشوید
این بخش برای کسانی است که همیشه در جایگاه متهم قرار میگیرند.
اگر شریک زندگی، والدین یا اطرافیان شما دائماً شما را مقصر میدانند:
اولین نکته این است که هر اتهامی حقیقت نیست.
خیلی وقتها شما فقط نزدیکترین فرد به یک اضطراب هستید.
و ذهن طرف مقابل برای آرام شدن، شما را هدف قرار داده است.
بنابراین قبل از دفاع کردن، سعی کنید آرام بمانید و بپرسید:
«دقیقاً چه شواهدی برای این نتیجهگیری وجود دارد؟»
این سؤال میتواند بسیاری از اتهامهای هیجانی را متوقف کند.
راهکار طلایی
هر بار که خواستید بگویید:
«تقصیر تو بود…»
یک جمله دیگر را جایگزین کنید:
«فکر میکنم این اتفاق افتاده؛ بیا با هم بررسی کنیم سهم هر کداممان چه بوده است.»
این جمله ساده، شما را از کودک خشمگین به بزرگسال سالم منتقل میکند.
بسیاری از انسانها سالها انرژی خود را صرف پیدا کردن مقصر میکنند.
اما زندگی با پیدا کردن مقصر تغییر نمیکند.
زندگی زمانی تغییر میکند که سهم خودمان را ببینیم.
گاهی واقعاً دیگران اشتباه کردهاند.
گاهی واقعاً بیعدالتی وجود دارد.
اما حتی در آن شرایط نیز مهمترین سؤال این نیست که:
«چه کسی مقصر است؟»
مهمترین سؤال این است:
«من از اینجا به بعد چه مسئولیتی دارم؟»
زیرا رشد، آرامش و بلوغ روانی دقیقاً از همان نقطه آغاز میشود؛ جایی که انسان از جستجوی مقصر دست میکشد و مسئولیت زندگی خود را به دست میگیرد.
اگر احساس میکنید در رابطه شما، سرزنش، اتهامزنی و مقصر دانستن یکدیگر جای گفتوگوی سالم را گرفته است، ریشه این الگوها قابل شناسایی و درمان هستند. برای دریافت مشاوره تخصصی فردی و زوجدرمانی با خانم دکتر سوفیا گنجی (سمیه اینانلو گنجی)، همین امروز برای تعیین وقت اقدام کنید.