آموزش

زخمی که پشت لبخندهای بالغ پنهان می‌شود (محرومیت هیجانی)

زخمی که پشت لبخندهای بالغ پنهان می‌شود (محرومیت هیجانی)
زمان تقریبی مطالعه: ۶ دقیقه

خانم دکتر گنجی می‌گوید:

گاهی آدم‌ها مرا می‌بینند و فکر می‌کنند با انسانی روبه‌رو هستند که محکم است، منطقی است، کنترل‌شده است، اهل تحلیل است و می‌تواند از پس خودش بربیاید. اما حقیقت این است که در درون بسیاری از ما، بخشی زندگی می‌کند که آن‌قدر آسیب‌پذیر است که حتی خودمان هم دوست نداریم به او نگاه کنیم. بخشی که شاید یک کودک ترسو باشد؛ کودکی که همیشه نگران رها شدن است. یا یک کودک لجباز که زمانی تنها راه زنده ماندنش مقاومت بوده است. یا کودکی غمگین که مدت‌ها منتظر مانده کسی او را ببیند و ندیده‌اند.

ما در بزرگسالی برای این بخش‌ها نقاب می‌سازیم.

نقاب آدم قوی.
نقاب آدم مستقل.
نقاب آدمی که «نیازی ندارد».
نقاب کسی که می‌گوید: «من خودم از پسش برمیام.»

اما واقعیت این است که این کودک از بین نرفته. او فقط پشت صحنه زندگی ما ایستاده است.

و مشکل از جایی شروع می‌شود که فکر می‌کنیم اگر این بخش دیده شود، دوست‌داشتنی نخواهیم بود.

برای همین او را پنهان می‌کنیم.

اما روان چیزی نیست که برای همیشه در قفس بماند.

یک روز در یک بحث ساده، ناگهان واکنشی نشان می‌دهیم که حتی خودمان را شوکه می‌کند.
یک روز با یک پیام دیر جواب داده‌شده، طوفانی از اضطراب درونمان بلند می‌شود.
یک روز با یک بی‌توجهی کوچک، چنان یخ می‌شویم که طرف مقابلمان می‌گوید:
«این رفتار از تو بعید بود.»

بعید نبود.

فقط آن بخش پنهان، برای چند لحظه از پشت نقاب بیرون آمد.

این دقیقاً یکی از چهره‌های طرح‌واره محرومیت هیجانی است.

در این طرح‌واره، کودک درونی در جایی از زندگی این پیام را دریافت کرده است:

«نیازهای عاطفی تو قرار نیست دیده شوند.»
«اگر محبت می‌خواهی، زیادی می‌خواهی.»
«اگر توجه می‌خواهی، مزاحمی.»
«اگر آسیب‌پذیر باشی، امن نیست.»

پس کودک یاد می‌گیرد خودش را جمع کند.

اما جمع کردن نیاز، به معنی حذف شدن آن نیست.

نیاز دفن می‌شود، نه نابود.

و وقتی سال‌ها از این بخش‌های خودمان فاصله می‌گیریم، چیزی عمیق‌تر از رابطه با آدم‌ها آسیب می‌بیند.

ما از خودمان دیسکانکت می‌شویم.

وقتی از خودت قطع شوی، دیگر صدای واقعی نیازت را نمی‌شنوی. نمی‌فهمی غمگینی یا خشمگینی. نمی‌فهمی نیاز به آغوش داری یا فقط خسته‌ای. فقط یک خلأ مبهم را حمل می‌کنی.

و این قطع ارتباط فقط با خود نیست.

کم‌کم با آدم‌ها هم دیسکانکت می‌شوی.

چون باور مرکزی‌ات شکل گرفته:

«آدم‌ها قرار نیست واقعاً برای من باشند.»

حتی اگر کسی دوستت داشته باشد، ذهن تو می‌گوید:
«فعلاً هست… ولی بعداً می‌رود.»

حتی اگر کسی محبت کند، ذهنت زمزمه می‌کند:
«واقعی نیست.»

حتی اگر کسی نزدیک شود، بخشی از تو عقب می‌کشد.

چرا؟

چون برای روان، جهان بیرون اغلب بازسازی جهان درون است.

اگر در کودکی تجربه کرده باشی که محبت پایدار نیست، ذهنت ناخودآگاه دنبال همان الگو می‌گردد.

اینجاست که انسان وارد دنیای بیرون می‌شود با یک تشنگی عظیم:

یکی پیدا شود که مرا همان‌طور که هستم دوست داشته باشد.
یکی آن محبتی را بدهد که نگرفتم.
یکی بی‌قید و شرط کنارم بماند.
یکی قربان‌صدقه همان بخش زخمی من برود.

اما مشکل اینجاست:

وقتی با چنین تشنگی‌ای وارد رابطه می‌شوی، آدم‌ها را برای عشق دیدن نمی‌بینی؛ برای جبران زخم می‌بینی.

و چون هیچ انسانی نمی‌تواند دقیقاً نقش والد ازدست‌رفته را بازی کند، ناامیدی تکرار می‌شود.

و آن لحظه ذهن می‌گوید:

«دیدی؟ من درست می‌گفتم. هیچ‌کس نیست.»

این همان لحظه‌ای است که طرح‌واره مُهر تأیید می‌گیرد.

نه چون حقیقت جهان این است…
بلکه چون فیلتر ذهن ما این را انتخاب می‌کند.

گاهی این زخم حتی به رابطه انسان با هستی و خالق هم سرایت می‌کند.

آدمی که در عمق وجودش احساس محرومیت هیجانی دارد، ممکن است در لحظه‌های درد با خالق هم چنین گفت‌وگویی داشته باشد:

«تو بقیه را دوست داری، نه من.»
«چرا سهم من این بود؟»
«چرا من باید این زندگی را تجربه کنم؟»
«انگار حتی تو هم مرا ندیده‌ای.»

این حرف‌ها الزاماً از بی‌ایمانی نمی‌آیند.

گاهی از زخمی می‌آیند که تصویر محبت را از همان ابتدا تحریف کرده است.

وقتی کودک درونی محبت پایدار را تجربه نکرده، حتی مفهوم عشق الهی هم می‌تواند از پشت همان عدسی زخمی دیده شود.

و این بخش دردناک ماجراست:

آدم فکر می‌کند مشکل این است که هنوز آدم درست را پیدا نکرده.
هنوز رابطه درست را نداشته.
هنوز محبت کافی نگرفته.

در حالی که گاهی مسئله فقط کمبود بیرونی نیست.

مسئله این است که ظرف درونیِ دریافت محبت، ترک خورده است.

آب هست.
اما ظرف نگه نمی‌دارد.

برای همین بعضی آدم‌ها هزار بار محبت می‌بینند، اما باز احساس تنهایی دارند.

چون مسئله صرفاً دریافت نیست؛ ادراک دریافت است.

درمان از جایی شروع می‌شود که به جای شرم از آن کودک پنهان، کنارش بنشینیم.

نه برای اینکه او کنترل زندگی را به دست بگیرد.
بلکه برای اینکه دیگر مجبور نباشد از پشت صحنه زندگی ما را منفجر کند.

بلوغ روانی یعنی حذف کودک زخمی نیست.

یعنی شناختن او.

یعنی وقتی ترس فعال می‌شود، بفهمم این ترس امروز نیست؛ شاید صدای دیروز است.

یعنی وقتی لجبازی می‌کنم، ببینم شاید پشت آن درماندگی خوابیده.

یعنی وقتی احساس می‌کنم هیچ‌کس مرا دوست ندارد، بپرسم:

«این واقعیت امروز من است… یا حافظه زخمی گذشته؟»

شفا از جایی شروع می‌شود که بفهمیم قرار نیست دنیای بیرون ثابت کند ما دوست‌داشتنی هستیم.

چون اگر این مأموریت را به دنیا بدهیم، هر رد شدن، هر سکوت، هر فاصله، دوباره حکم دادگاه کودکی را تأیید می‌کند.

اما اگر آرام‌آرام این کودک را ببینیم، بشنویم، و به او یاد بدهیم که امروز دیگر تنها نیست…

آن وقت رابطه ما با خود، آدم‌ها، جهان، و حتی خالق هم کم‌کم از نو ساخته می‌شود.

شاید بزرگ‌ترین کشف این باشد:

آن بخشی که این همه سال پنهانش کردی تا دوست‌داشتنی بمانی…
همان بخشی است که بیش از هر چیز، نیاز دارد بالاخره دیده شود.

تمایل داری در کارگاه تخصصی گروهی شناخت و راهکارهای درمان طرحواره محرومیت هیجانی شرکت کنی ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *